4- عاشقان بر سر اينکه بيماري کداميک حقيقي تر است جدل مي کنند!يکي مي گويد عشق من حقيقي ست ديگري مي گويد نه عشق تو هوس است ،عشق من حقيقي ست!عاشقي را افتخار مي دانند به عبارتي عشق تنها بيماري دنياست که عاشق به آن افتخار مي کند زيرا توهم اينکه عاشق کسي شده اند که به معناي تمام ارزش هاي انساني و جنسي است به راستي زيبا و شادي بخش است
و درست زماني که به هر دليلي نتوانستند به معشوق خود برسند يا زماني که به معشوق خود رسيدند و دست يافتند دست به انکار معشوق و حتي دست به انکار زمين و آسمان مي زنند.اين ذات انسان است وقتي نتواند بسازد خراب مي کند.اين حرف يعني اينکه عشاق به اقتضاي حال و هوايشان چيزهايي مي گويند مثل يک آدم مست يا خمار اما در گفته هايشان حقيقتي که درباره اش فکر کرده باشند وجود ندارند.لحظاتي که عاشقان براي روانشناس از عشق خود مي گويند از ملال آور ترين لحظه هاست زيرا الگوي نظرات همه آن ها يکي ست : او تجلي زندگي است و من بدون او تجلي مرگ .
5-پديدار بارز عشق توهم است.براي فهم "توهم" بهتر است از "وهم "گفت. وهم واژه اي عربي ست معادل آن به فارسي واژه "فريب "است و معادلش در انگليسي " fiction " .وهم نوعي تخيل يا دست کم نوعي تصور است و به صورتي ذهني يي اطلاق مي شود که معادلش در عالم واقع موجود نيست و متخيله آن را نزد خود جعل کرده است و از پنداره هاي اوست. پندار ( illusion ) يعني خطا در ادراک يا در حکم و استدلال مشروط بر اينکه گمان رود اين خطا امري طبيعي ست و گرفتار شدن انسان در آن ناشي از اين است که فريب ظواهر را مي خورد (تعاريف فلسفي) براي همين وهم از مختصات عشق است . وقتي به مجنون مي گويند ليلي اصلا آنچه مي پنداري نيست و عيب هايي در ظاهر و باطن دارد مي گويد : "چو بر ديده ي مجنون نشيني در رخ ليلي به جز خوبي نبيني "اين پندار و وهم عاشق است چيزي را مي بيند که هيچکس نمي بيند. ذهن مجنون او را درباره ليلي فريب مي دهد و در يک کلام ليلي را جعل مي کند.
ليلي نزد مردم دختري معمولي بوده اما نزد مجنون ، منجي و ذات خير. چيزي در ذهن مجنون هست که از ليلاي واقعي ليلايي غير واقعي مي سازد .آن چيز توهم است ، فريب ذهن.
البته وهم معاني ديگري نيز دارد.در تعريفات جرجاني هست که وهميات قضاياي کاذبه ايست که وهم به وجود آنها در امور غير محسوس حکم مي کند مانند اينکه معشوقه ي من بهترين دختر دنياست و قياس مرکب از اين قضايا را سفسطه گويند.عاشق درباره معشوق ناخوداگاه سفسطه مي کند زيرا او سخنانش را با مقدماتي مسلم درباره معشوق شروع مي کند که در ذهنش بافته که عقل از قبول آن ابا دارد .
2- وقتي سرما مي خوريم نشانه اصلي آن آبريزش بيني ،گرفتن گلو و بي حالي ست اما اين ها علت سرما خوردگي نيستند علت سرما خوردگي يک ويروس است در عشق نيز علت آن "حس جنسي"و "حس تملک "است اما" توهم" و "کوري عقل " پديدار عشق و صفات اصلي آنند. وقتي شما شخصي را مي بينيد که کسي را مي پرستد و درباره اش دچار توهم است و غير عقلاني او را مي ستايد و آرزوي وصل او را دارد و او را بي زمان و بي مکان براي خود مي خواهد با يک عاشق روبروييد.
شخص ،ناگهان دختر زيبايي را مي بيند که به شدت حس جنسي اش را تحريک مي کند و او را مجذوب مي کند با دختر آشنا مي شود و هرگز حاضر نيست او را از دست بدهد و مي خواهد هميشه و همه جا مالک او باشد.اين يعني جوشش بي زمان و مکان حس تملک و غريزه جنسي که قبلا آن را تجربه نکرده بود .حالش بد است اضطراب دارد بي قرار است خيالبافي مي کند کم خواب شده عصبي ست بي منطق شده و فقط مي خواهد به او فکر کند وبا صرف هر آنچه که به عنوان جان و مال و حيثيت در چنته دارد به او برسد فقط و فقط. و به قول شوپنهاور تبديل به اراده کور معطوف به معشوق مي شود.
براي همين است که صفت مجنون را در وصف عاشق به کار مي برند.مجنون يعني جن زده و رفتار عاشق شبيه به يک جن زده است گويي مسخ شده و عقلش را از دست داده است.
بقيش در پستاي بعدي حتما دنبال كني هرچه جلوتر بريم جالبتر ميشه .........
بازم ضرب المثل :
زن و پرنده بدون آنکه به عقب برگردند ، مي توانند ببينند .
کسي که اندرز ارزان را رد کند طولي نمي کشد که پشيماني را با قيمت گراني خريداري خواهد کرد .
کسي که به خيال خود مي خواهد فقط ضربه اي بزند ممکن است مرتکب قتلي شود .
مرد شکست خورده طالب جنگ بيشتر است .
خانه ات را براي ترساندن موش آتش نزن .
اگر مار را مي کشي ، بچه اش را هم بکش .
وعده که کردي مقروض مي شوي ، مقروض که شده وعده مي کني .
ازدواج زودش اشتباه بزرگي و ديرش اشتباه بزرگتري است .
زنگ آهن را مي خورد و حسادت قلب را .
پول، به عقلا خدمت مي کند و بر احمقان حکومت.
شوهر و بچه را هرچه در بازي هاي خود آرام بگذاريد بيشتر به شما محبت پيدا ميکنند .
داماد که نشدي از يک شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .
بهتر است آدمي طرف حسادت مردم واقع شود تا طرف ترحم آنها .
هر کس نگهبان شراف خويش است .